انجمن ادبی ققنوس:جلسه `پانزدهم

جبران خليلِ جبران _که بعدها در آمريکا به نام کوتاه شده ي "خليل جبران" معروف شد_ در سال 1883 در دهکده ي کوهستانيِ سر سبزي به نام بِشِرّي در شمال لبنان در يک خانواده ي مسيحي ِ ماروني به دنيا آمد.
ماروني ها پيروان فرقه اي ازمذهب کاتوليک هستند که در قرن پنجم ميلادي ، پس ازرخدادن انشعاب درکليساي بيزنطيوم (رم شرقي)، به دست راهبي به نام مارون قديس پي ريزي شدودرخاور ميانه گسترش يافت امروزبيشترمسيحيان عرب ازاين فرقه اند.

دربهار 1902 اوبراي پيوستن به خانواده اش به امريکا رفت ولي يک ماهي پيش ازرسيدن اوخواهر 14ساله اش
سلطانه ، که جبران به اوبسياردلبسته بودازبيماري سل درگذشت .اين مرگ ومرگهاي ديگري که ازآن پس به فاصله هاي کوتاه درخانواده جبران پيش آمد، آن حالت شيدايي وپريشاني خاص اوراتشديد کرد از طرف ديگر استعدادهاي ادبي وطراحي جبران که درنظر روشنفکران وهنرمندان شهر بستون تازه و غريب مي نمود، اين شاعر جوان شوريده رنگ راانگشت نما کرده بود، ودراين ميان زن شاعرونويسنده اي به نام ژوزفين پيبادي ، که چند سالي هم ازجبران بزرگتر بود ، سخت دلبسته اوشد . اين زن مجموعه کوتاهي درتوصيف زندگي جبران
در دهکده بشري _ به صورتي که خود اوتصور ميکرد_ نوشت . عنوان اين منظومه "پيامبر" بود
. ازآن پس ژوزفين پيبادي هميشه ازجبران به نام "پيامبرِ من" ياد ميکرد . اين منظومه وآن رابطه بي گمان الهام بخش کتاب خيال انگيز وحکمت آميز پيامبر بود که جبران چند سال ازعمر خود راصرف نوشتن آن کرد. باانتشار پيامبر درسال 1923 جبران به شهرت جهاني رسيد .
پيامبر جبران عيسي مسيح نيست.المصطفي که سخنگوي نويسنده است درواقع ترکيبي است ازهمه انبياي ابراهيمي درطول تاريخ چند هزار ساله اديان .


مهر

از المصطفي درباره "مهر"پرسيدند.
او پاسخ داد:
هنگامي که مهر شما را فرا مي خواند ،از پي اش برويد،اگر چه راهش دشوار و ناهموار است.
و چون بالهايش شما را در بر مي گيرند،وا بدهيد ،اگر چه شمشيري در ميانِ پرهايش نهفته باشد و شما را زخم برساند.
و چون با شما سخن مي گويد او را باور کنيد، اگر چه صدايش روياهاي شما را بر هم زند، چنان که بادِ شمال باغ را ويران مي کند.
زيرا که مهر در همان دَمي که تاج بر سرِ شما مي گذارد ، شما را مصلوب مي کند.همچنان که مي پروراند،هَرَس مي کند.
همچنان که از قامتِ شما بالا مي رود و نازک ترين شاخه هاتان را که در آفتاب مي لرزاند نوازش مي کند.
به ريشه هاتان که در خاک چنگ انداخته اند فرود مي آيد و آن ها را تکان مي دهد.
شما را مانندِ بافه هاي جو در بغل مي گيرد.
شما را مي کوبد تا برهنه کند.
شما را مي بيزد تا از خس جدا سازد.
شما را مي سايد تا سفيد کند.
شما را مي ورزد تا نرم شويد،
و آنگاه شما را به آتشِ مقدسِ خود مي سپارد تا نانِ مقدس شويد ، بر خوانِ مقدسِ خداوند.
همه ي اين کارها را مهر با شما مي کند تا رازهاي دلِ خود را بدانيد ، و با اين دانش به پاره اي از دلِ زندگي مبدل شويد.
اما اگر از روي ترس فقط در پيِ آرامِ مهر و لذتِ مهر باشيد، پس آنگاه بهتر آن است که تنِ برهنه ي خود را بپوشانيد و از زمينِ خرمن کوبيِ مهر دور شويد ، و به آن جهانِ بي فصلي برويد که در آن مي خنديد ، اما نه خنده ي تمام را ، و مي گرييد ، اما نه تمامِ اشک را.
مهر چيزي نمي دهد مگر خود را ، و چيزي نمي گيرد مگر از خود.
مهر تصرف نمي کند ، و به تصرف در نمي آيد ، زيرا که مهر بر پايه ي مهر پايدار است.هنگامي که مهر مي ورزيد مگوييد "خدا در دلِ من است."بگوييد "من در دلِ خدا هستم." و گمان مکنيد که مي توانيد مهر را راه ببريد، زيرا مهر ،اگر شما را سزاوار بشناسد ، شما را راه خواهد بُرد.
مهر خواهشي جز اين ندارد که خود را تمام سازد.اما اگر مهر مي ورزيد و شما را بايد که خواهشي داشته باشيد، زنهار که خواهش ها اين باشند :
آب شدن ، چنان جويباري که نغمه اش را از براي شب مي خواند.
آشنا شدن با دردِ مهربانيِ بسيار.
زخم برداشتن از دريافتي که خود ازمهر داريد ، و خون خوردن از روي رغبت و با شادي.
بيدار شدن در سحرگاهان با دلي آماده ي پرواز و به جا آوردنِ سپاسِ يک روزِ ديگر براي مهرورزي.
آسودن به هنگام نيمروز و فروشدن در خلسه ي مهر.
بازگشتن با سپاس به خانه در پسين گاهان ،و آنگاه به خواب رفتن با دعايي در دل براي کساني که دوستشان مي داريد، با نغمه ي ستايشي بر لب.

نويسنده : جبران خليل جبران

برگرفته از کتاب "پيامبر " ترجمه ي نجف دريابندري
گردآورنده : حميد هاديان

شير وببر


درون باغ وحشي ، ببر وشيري
مکان کردند درعهد اميري

دووحشي، بعد چندي رام گشتند
شکم چون سير شد،آرام گشتند

نيفتادند ديگرفکر نخجير
برفت از ببر ببري، شيري ازشير

خلاف طبع ورسم جنگجوئي
رها کردند آن درنده خوئي

کسي کاين نقش عالم ازکرم زد
براي هرکه تقديري رقم زد

دوحيوان را، چوفرمان داد پرواز
کبوتر شديکي، وآن ديگري باز

چوبهر علتي ، معلول بايد
طريق آکل وماکول بايد

تفاوت آنکه ، اين زورآزمائي
نبايد خارج ازحکم خدائي
کبوتر رانبايد پاي بستن
دوبال باز ، بازازبهر جستن

نه درکنج قفس، نخجيربايد
نه شيروببر، درزنجير بايد

جوانمردان ، که زوروزربمشتند
بحبس اندر، وجودي رانکشتند

سپررا، دست دشمن واگذارند
فرود آنگاه، تيغ خويش آرند

خلاصه، روزگاري آندو حيوان
بنرمي برده سر، در کنج زندان

بعکس شيوه، خوابيدند وخوردند
چو بيکاري زحد بگذشت، مردند

وجود ما، تلاش ساز وبرگ است
تن آسائي ، عذاب بعد مرگ است

قفس بان، بنديانرامرده چون ديد
بجان خود، زخشم شاه ترسد

اسران ، في المثل گرببرو شيرند
نبايد بي اجازت هم، بميرند

دوانسان را، اجير خويشتن کرد
دوجلد مرده حيوانشان، بتن کرد

که سلطانرا، گذر چون افتدآنجا
به بيندشير وببرخويش برپا

قضارا،شه وزيري داشت هشيار
سبک روح وسبک جسم وسبکبار

چوروزي با اميرآنجا گذر کرد
به آن درنده حيوانها، نظر کرد

فزون رازاست و،مارا،زو خبرنيست
ولي،پنهان هم ازصاحبنظر نيست

توان بنهفت راز ازخلق، آسان
زبينادل، نبايد کرد پنهان

خلاصه آن وزير چشم ودل باز
به آساني بشد آگه، از آن راز

زسلطان بايکي تعظيم پرسيد
که هرگز، جنگ شير و ببرديديد؟

برآن شد شاه،زين پرسش، که فرمان
کند صادربجنگ آن دو حيوان

دراين جا، هريک ازآن دو، هراسان
زترس ديگري، بودند لرزان

بقلب هريک، اين غم نيشتربود
نه اين ازآن ، نه آن زين باخبربود

قفس بان، هردوراآماده ميکرد
قفس راقفل ودر، بگشاده ميکرد

چونزد ببر شد، گفتا بگوشش
که اوچون تست، کم لرز ازخروشش

چوگشتندآندو، بهرجنگ وکين جفت
بگوش شير،ببرآهسته ميگفت

که مشد اکبر، نترسي،کل عزيزم
بجلد ببر،اندر جست وخيزم

من اين گفتم. توهم پندي فراگير
مگوديگر، که اين ببر است و،آن شير

شاعر : معيني کرمانشاهي برگفته ازکتاب" اي شمعها بسوزيد"
گردآورنده : محسن جعفرزاده


مادر من فقط يك چشم داشت


مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود .اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت.
يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم .
روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت ايي يي يي .. مامان تو فقط يك چشم داره فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟
اون هيچ جوابي نداد....
حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم. اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...
از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
سرش داد زدم “: چطور جرات كردي بياي به خونه من و بچه ها رو بترسوني؟!”
گم شو از اينجا! همين حالا
اون به آرامي جواب داد : “ اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي
اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار
دانش آموزان مدرسه ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده
ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من

اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم
آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين مال خودم رو دادم به تو براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت
گردآورنده : حميد جوانمردي


عکس العمل شما در مواجهه با نا ملايمات زندگي چگونه است؟


دختري از سختي هاي زندگي به پدرش گله مي کرد. از مبارزه خسته بود. نمي دانست چه کند. بلافاصله پس از اينکه يک مشکل را حل شده مي ديد مشکل ديگري سر راهش آشکار مي شد و قصد داشت خود را تسليم زندگي کند. پدر که آشپز ماهري بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از اب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولي تعدادي هويج، در دومي تعدادي تخم مرغ و در ديگري مقداري قهوه قرار داد و بدون اينکه حرفي بزند چند دقيقه منتظر ماند.
دختر هم متعجب و بي صبرانه منتظر بود. تقريبا پس از 20 دقيقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هويج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجاني ريخت.
سپس رو به دختر کرد و پرسيد: "عزيزم چه ميبيني؟" دختر هم در پاسخ گفت: "هويج تخم مرغ و قهوه."
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هويجها نرم و لطيف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببويد. دختر دليل اين کار را سوال کرد و پاسخ شنيد: "دخترم هر کدام از آنها در شرايط ناگوار يکساني در آب جوش قرار گرفتند ولي از خود رفتارهاي متفاوتي بروز دادند. هويج هاي سخت و محکم، ضعيف و نرم شدند. پوسته هاي نازک و مايع درون تخم مرغها سخت شدند ولي دانه هاي قهوه توانستند ماهيت اب را تغيير دهند." سپس پدر از دخترش پرسيد: "حالا تو دخترم وقتي در زندگي با مشکلي رو به رو مي شوي مثل کدام يک رفتار مي کني؟ هويج، تخم مرغ يا قهوه؟"

گردآورنده : حميد جوانمردي



غزلي از شمس تبريزي


نگفتمت مرو آنجا که آشنات ، منم
دراين سراب فنا ،چشمه ي حيات ،منم

وگربه خشم روي صدهزارسال زمن
به عاقبت ، به من آيي که منتهات ،منم

نگفتمت که به نقش جهان مشوراضي
که نقشبند سراپرده ي رضات ، منم

نگفتمت که منم بحروتويکي ماهي
مرو به خشک که درياي باصفات ،منم

نگفتمت که چو مرغان، به سوي دام مرو
بيا که قوت پروازو پروپات،منم

نگفتمت که تورا ره زنندوسردکنند
که آتش وتپش وگرمي هوات ،منم

نگفتمت که صفتهاي زشت درتونهند
که گم کني که سرچشمه صفات ،منم

نگفتمت که مگو کاربنده ازچه جهت
نظام گيرد خلاق بي جهات ، منم

اگرچراغ دلي، دانک راهِ خانه کجاست
وگر خدا صفتي ،دانک که کدخدات،‌منم
شاعر : شمس تبريزي
گردآورنده : محمد مرادي


فريب آشتي

 
زحيله " بر در موشي نشست گربه و گفت
که چند دشمني از بهر حرص وآز کنيم

بيا که رايت صلح و صفا برافرازيم
به راه سعي و عمل " فکر برگ و ساز کنيم

بيا که حرص دل و آز ديده را بکشيم
وجود " فارغ از انديشه و نياز کنيم

بسي به خانه نشستيم و دامن الوديم
بيا رويم سوي مسجد و نماز کنيم

بگفت"کارشناسان به ما بسي خندند
اگر که موش به پند تو حيله ساز کنيم

زتوشه اي که تو تعيين کني " چه بهره بريم
به خلوتي که تو شاهد شوي " چه راز کنيم

رعايت از تو نديديم " تا شويم ايمن
نوازشي نشنيديم " تا که ناز کنيم

خود آگهي که چه کردي به ما "دگر مپسند
که ما اشاره بدان زخم جانگداز کنيم

بلاي راه تو بس ديده ايم "به که دگر
نه قصه اي زنشيب و نه از فراز کنيم

دگر به کار نيايد گليم کوته ما
اگر پاي از اين بشتر دراز کنيم

خلاف معرفت و عقل "ره چرا سپريم
بروي دشمن خود "در چگونه باز کنيم

حديث روشن ظلم شما و ذلت ما
حقيقت است "چرا صحبت از مجاز کنیم"
 
شاعر : پروين اعتصامي
گردآورنده : مجيد ابراهيمي



7%

 
يک مردِ روحاني، روزي با خداوند مکالمه اي داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟ "
خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت. درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد!

افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند. به نظر قحطي زده مي آمدند. آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد. خداوند گفت: "تو جهنم را ديدي!"

آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن، که دهان مرد را آب انداخت !
افرادِ دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و تپل بوده، مي گفتند و مي خنديدند. مرد روحاني گفت: "نمي فهمم !"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتياج به يک مهارت دارد! مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به همديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار تنها به خودشان فکر مي کنند!

وقتي که عيسي مسيح مصلوب شد، داشت به شما فکر مي کرد!

)تخمين زده شده که 93% از مردم اين متن را براي ديگران ارسال نخواهند کرد. ولي اگر شما جزء آن 7% باقي مانده مي باشيد، اين پيام را با تيتر "7%" ارسال کنيد!
من جزء آن 7% بودم! و به ياد داشته باشيد، من هميشه حاضرم تا قاشق غذاي خود را با شما تقسيم کنم)
 

گردآورنده : محسن صفرزاده



سَم

 
دختري ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولي هرگز نمي توانست با مادرشوهرش کنار بيايد و هر روز با هم جرو بحث مي کردند .
عاقبت يک روز دختر نزد داروسازي که دوست صميمي پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سَمي به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

داروساز گفت اگر سم خطرناکي به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجوني به دختر داد و گفت که هر روز مقداري از آن را در غذاي مادر شوهر بريزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصيه کرد تا در اين مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسي به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداري از آن را در غـذاي مادر شوهـر مي ريخت و با مهرباني به او مي داد .

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که يک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقاي دکتر عزيز، ديگر از مادر شوهرم متنفر نيستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمي خواهد که بميرد، خواهش مي کنم داروي ديگري به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندي زد و گفت: دخترم ، نگران نباش.. آن معجوني که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بين رفته است.


 
گردآورنده : محسن صفرزاده



«تقديم به تمامي خانواده هاي محترم»


"دو فنجان قهوه"

استاد مقابل کلاس ايستاد, در حالي که يک ظرف شيشه اي بزرگ توخالي در دستش بود. وقتي کلاس شروع شد, شيشه را روي ميز گذاشت و آن را با چند توپ گلف پر کرد. بعد از شاگردانش پرسيد : آيا اين ظرف پر است؟ همه تأييد کردند. سپس استاد ظرفي از سنگريزه برداشت و آنها را داخل همان شيشه ريخت. شيشه را به آرامي تکان داد تا سنگريزه ها جاهاي خالي بين توپ هاي گلف را پر کردند. بعد از آنها پرسيد : آيا اين ظرف پر است؟ و همه باز هم تأييد کردند.
بعد ظرفي از ماسه برداشت و آن را داخل همان شيشه خالي کرد. باز ماسه جاهاي خالي را پر کرد. يک بار ديگر پرسيد : آيا ظرف پر است؟ دانشجويان يک صدا گفتند بله. بعد استاد دو فنجان پر از قهوه از زير ميز برداشت و روي همه محتويات داخل شيشه خالي کرد و گفت باز هم جاهاي خالي بين ماسه ها را پر مي کنم!
همه دانشجويان خنديدند, استاد گفت : من خواستم اين حقيقت را برايتان بگويم که اين شيشه نمايي از زندگي شماست. توپ هاي گلف مهمترين چيزها در زندگي شما هستند. خدا, خانواده تان, فرزندانتان, سلامت تان و دوستانتان, چيزهايي هستند که اگر همه چيزهاي ديگر از بين برود ولي اين ها بمانند, باز زندگي تان پابرجا خواهد ماند. سنگريزه ها, بقيه چيزهاي قابل اهميت هستند, مثل کارتان, خانه, ماشين و ... و مسائل ساده تر.
استاد ادامه داد : اگر اول ماسه ها را در ظرف بريزيد, ديگر جايي براي سنگريزه ها و توپ هاي گلف باقي نمي ماند. در زندگي هم همينطور است. اگر همه زمان و انرژي تان را روي چيزهاي ساده و پيش پا افتاده صرف کنيد, ديگر جايي و زماني براي مسائل مهم و اساسي زندگي باقي نمي ماند. بنابراين به چيزهايي که براي شاد بودنتان اهميت دارد, بيشتر توجه کنيد. با بچه هايتان بازي کنيد, زماني را براي معاينات پزشکي بگذاريد, هميشه وقت براي تميز کردن خانه و تعمير خرابي ها هست. اول مواظب توپ هاي گلف باشيد. بقيه چيزها همان ماسه ها هستند که بالاخره جايي براي آنها پيدا مي شود. يکي از دانشجويان دستش را بلند کرد و پرسيد : پس دو فنجان قهوه چه معنايي داشتند؟ استاد لبخند زد و گفت : خوشحالم که پرسيدي! اين فقط براي اين بود که به شما نشان بدهم مهم نيست زندگي تان چقدر شلوغ و پرمشغله است, بلکه هميشه زماني براي خوردن دو فنجان قهوه با يک دوست پيدا مي شود!

گردآورنده : سيد محسن موسوي



ما و خدا


ما اينجاييم وخدا آنجا و بين ما آتش . آتش نميگذارددستمان به خدا برسد
ما اينجاييم و خدا آنجا و بين ما دريا . دريا نميگذارددستمان به خدا برسد.
گاهي اما براي رسيدن به او نه اطاعت به كار مي ‌آيد،نه
عبادت ، نه ذكر و نه دعا،نه التماس و نه استغفار
تنها بي‌باكي است‌كه بكار مي‌آيد. بي‌باكي عبور از آب
و بي‌باكي گذشتن از آتش
گذشتن از آتش، اما نه به اميد آن كه آتش گلستان شود وتو ابراهيم
گذشتن از دريا، اما نه به اميد آنكه دريا شكافته شود وتو موسي
آتش را به اميد سوختن گذشتن و دريا را به اميد غرق شدن
جاده ايمان خطرناك است پر آب و پر آتش. مسافراني بي
پروا مي‌خواهد. آنقدر بي‌پروا كه‌ پا بر سر همه چيز بگذارند و از سر همه چيز
بگذرند.
از سر دنيا و آخرت،از سر بهشت و جهنم. آنان كه ميترسند
از لغزيدن و مي ترسند از افتادن به راه ايمان نمي‌مانند.
ايمان را به جسارت بايد پيمود نه به ترس.زيرا خداوند
آن سوي جسارت ‌است نه اين سوي ترديد و ترس

گفتاري از عارف رباني شيخ خرقاني

گردآورنده : حميد جوانمردي



چند سخن از بزرگان

1. هميشه رفتن رسيدن نيست،
اما براي رسيدن چاره اي جز رفتن نيست.
در بن بست هميشه راه آسمان باز است،
پرواز را بايد آموخت

2. تا چهل سالگي که مغزم خوب کار مي‌کرد به رياضيات و پژوهش پرداختم. از چهل تا شصت سالگي که ذهنم ضعيف شده‌بود به فلسفه روي آوردم و در اواخر که به‌کلي کله‌ام کار نمي‌کرد به سياست!
"برتراند راسل"


3. فرقي نمي کند گودال آب کوچکي باشي يا درياي بيکران… زلال که باشي، آسمان در توست.

4. اگر مي خواهي پس از مرگ فراموش نشوي يا چيزي بنويس که قابل خواندن باشه
يا کاري کن که قابل نوشتن باشه!
" بنيامين فرانکلين"

5. شکوه دنيوي همچون دايره‌اي است بر سطح آب که لحظه به لحظه به بزرگي آن افزوده مي‌شود و سپس در نهايت بزرگي هيچ مي‌‌شود....

"ويليام شکسپير"

6. فاگو:
پرسيدم:«دوست بهتر است يا برادر؟» گفت:«دوست برادري است که انسان مطابق ميل خود انتخاب مي‌کند

گردآورنده : حميد جوانمردي




خود شکن



اين مرد خودپرست

ديوي رها شده ازبند
مستِ مست
استاده روبروي من و
خيره درمنست
گفتم به خويشتن
آياتوان رستنم ازاين نگاه هست ؟
مشتي زدم به سينه ي او
ناگهان دريغ
آئينه ي تمام قد روبرو شکست . . .

گردآورنده : محمد مرادي




فرشته يک کودک

 
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد، اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد کرد.
کودک دوباره پرسيد: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من کافي هستند.
خداوند گفت: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.
کودک ادامه داد: من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي کنند. چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟
خداوند ادامه داد: فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم شد.
خداوند گفت: فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، اگر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي شد. کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند. او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد: خدايا، اگر من بايد همين حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگوييد.
خداوند بار ديگر او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد، به راحتي مي تواني او را مادر صدا کني!
 
گردآورنده : حميد هاديان



قسمتي از "کتاب درآغوش نور 3" چاپ نهم صفحه 21 الي 32


ما(من وفرشته نگهبانم) همچنان به فرود آمدن ازآسمان ادامه داديم، وسرانجام درارتفاع چند صدپايي ازسطح زمين توقف کرديم . ازفرشته سئوال کردم به چه دليل توقف کرده ايم؟ اوبه خانه اي که درفاصله نسبتاً دور، درپايين ماواقع بود اشاره کرد وپاسخ داد:(( ... که ببينم آيامادرت درداخل خانه حضور دارد يانه؟)) اوپس ازاين که دريافت مادرم درخانه است ، دوباره به من اشاره فرمود، ومادوباره بازهم پايين ترفرود آمديم . اما اين بارباسرعتي بسيارکمتر. هنگامي که درفاصله نزديک به بيست پادربالاي زمين حضوريافتم ، دست ازپروازکشيديم، وآرام آرام فرودآمديم ومسير باقيمانده راباگام هايمان ، ودر حالي که به سوي خانه پيش مي رفتيم ، به انجام رسانديم .

برميزان هيجان واضطراب من افزوده شده بود. قراربود براي نخستين بار درروي زمين ، با مادرم ملاقات کنم ، واحساسات دلتنگي واندوهم ازبراي دورشدن ازبهشت ناگهان ازميان رفت ! بسيار ميل داشتم با گامهاي سريع تري به جلوروم اما فرشته همراهم با سرعت آهسته تري راه مي رفت.
براي لحظه اي بسيار کوتاه، درروي ايوان جلويي خانه درنگ کرديم ، وسپس از ميان ديوارخانه عبورنموديم وبه داخل گام نهاديم . درحين ورود به خانه، دستخوش احساس خاصي شدم، ودرست به اين مي مانست که حباب صابوني در بيني شما وارد شده باشد.
درداخل خانه، بي درنگ افرادي راکه دراتاق حضور داشتند، به دليل شناسايي قبلي باآنها ازطريق صفحات (( کتاب زندگاني )) بازشناختم . فرشته به من گفت که به گردش در اتاق بپردازم، وبادقت به همه حاضران بنگرم . بسيار شتاب داشتم همين کار رابه انجام رسانم، زيرا سرانجام موفق مي شدم شخصاً باکساني که مطالب بسيار زيادي درباره آنها آموخته بودم، ملاقات کنم. امابيش ازهرکس، مشتاق بودم بامادرم ملاقات کنم! ازکنارافراد حاضردراتاق ، يکي پس ازديگري گذشتم ، وبادقت وحالتي انديشناک به هرصورت خيره مي شدم. دربرهه اي اززمان خنده ام گرفت اين به خاطرهيجان باطني ام و نيزبه دليل بديهي وآشکاري بود که هرچند من به ديدن آنها قادربودم، ليکن آنها به هيچ وجه به مشاهده من يافرشته همراهم قادر نبودند!
فرشته به سرعت وباشيوه تله پاتي به من هشدارداد:(( هيچ صدايي ازخودت نده!ممکن است صدايت رابشنوند!))
آنها اعضاي خانواده ام بودند...! پدربزرگم مشغول نوشيدن يک فنجان قهوه ومادر بزرگم هم مشغول تاکردن تعدادي ملافه بود. آن گاه، به سمت مادرم رفتم. اودرکنار ميز اتوکشي ايستاده، ومشغول اتوکشيدن وخواندن ترانه اي زيرلبي بود.
همچنان که به تماشاي اومشغول بودم، فرشته دوباره با کمک ذهن با من سخن گفت:(( اين مادر تواست ...))
پاسخ دادم :(( بله ، مي دانم ! اوراازصدايش شناختم!))
درمدتي که دربهشت حضورداشتم ، فرشته راهنمايم درهنگام سخن گفتن ، ازصداي مادرم استفاده کرده بود، به طوري که درهنگام تولد درروي زمين ، آن صدا رازودتر وپيش ترازهرصداي ديگري شناسايي کنم . اوبه من گفته بود که اين برنامه، يکي ازکارهايي است که درمراحل پيش از تولد، براي هر روحي انجام مي شود. اما هنگامي که صداي ترانه ساده وزير لبي اوراشنيدم، بي درنگ دستخوش عشقي عميق نسبت به اوشدم...
مادرم ناگهان سرخودراگرداند وبراي لحظاتي ، مستقيم به من خيره شد، ومن با خودانديشيدم که شايد مرا ديده است . همچنان که به چشمانش خيره مي شدم، شگفتي وکمال موجود درنقشه الهي رابه خوبي دريافتم. قراربود برميزان عشق وقابليت دوست داشتن من اضافه گردد، واين عشق وعلاقه مي بايست با اين زن زيباوجوان آغازشود. فرشته به من اشاره فرمود که دوباره به نزديک اوبازگردم. هرچند تازه با مادرم ملاقات کرده بودم، ليکن به سختي حاضربودم از کناراودور شوم. با اين حال، به آهستگي دوباره به کنار فرشته بازگشتم.
هنگامي که به نزديک اورسدم، اوبه من خيره شد، وسپس با صداي جدي سئوال فرمود:(( آيا آماده هستي؟))
به اوگفتم که آماده ام. اومرابه جايي که مادرم ايستاده بود دوباره بازگرداند، وباحالتي بسيار مهربان به من نگاه کرد ولبخندي برچهره نمايان ساخت . سپس، باملايمت مرابه سوي مادرم هل داد... ومن ناگهان درداخل مادرم حضور يافتم ! به راستي که آناً حضور يافتن ، وزيستن در کالبدي جسماني ، احساس عجيب وشوک بسيار غريبي به همراه دارد! از شدت حيرت وشگفتي وضعيت، از جا پريدم. ناگهان صداي مادرم را شنيدم که به مادربزرگم گفت:((آه ! تکان جنين رادروجودم حس کردم!))

نويسنده: ري ميلز ترجمه فريده مهدوي دامغاني

نشر تير 1386
گردآورنده : حميد هاديان



قسمتي از "کتاب درآغوش نور1"


دراين پرسش و پاسخ ذهني ميل داشتم چرا در دنيا "تا اين اندازه کليسا وپرستشگاه هاي گوناگون "براي انواع مذاهب و اديان وجود دارد ؟
چرا خداوند"عالم فقط يک پرستشگاه واحد به ما ارزاني فرموده بود ؟ پاسخ اين سوال "با قوه ادراکي بسيار خالص و ناب به ذهنم خطور کرد .
به من گفته شد که هر يک از ما "دردرجه و مرحله متفا وتي از رشد و تکامل معنوي و روحاني آماده مي شو يم .در واقع " همه اديان موجود در روي زمين لازم واجباري بودند " زيرا انسانهايي وجود دارند که به آنچه که مي آموزند و انچه که تعليم مي گيرند نياز مبرم دارند . ممکن است گروهي از انسانها آن طور که بايد و شايد " درک و التفاتي معنوي و روحاني از يک مذهب بخصوص را نداشته با شند "حال آن که چنانچه با شريعت و آيينه ومذهبي ديگري رويا رو شوند " و تعاليم لازم را دريافت کنند گ خود را با شرايط ان کاملا هماهنگ و منطبق سازند .
در واقع "مذهبي که باب ميل آن ها خواهد بود "و برروح و جانشان تاثير نيکو بر جاي خواهد گذاشت : زيرا مذهب " تنها مرحله اي تکاملي بيش نيست"و اين افراد را براي رشديباز هم بيشتر آماده مسازد "تا از دانش و آگاهي بهتر ژرف تري بهره مند گردد .بنا براين " هر پرستشگاه و هر مکان مقدس "نيازمندي هاي روحاني و معنوي گروه خاصي را ارضاء مي کند "که ديگر اماکن مقدس به انجام آن قادر نيستند .هر کليسا يا پرستشگاه مقدسي "اين قابليتي را ندارد تا نياز هاي هر انساني رادر هر سطح و ميزان معنوي ارضاء سازد .هنگامي که انساني ميزان درک و آگاهي اش را درباره خداوند متعال "و نيز پيشرفت و تکامل ابدي روحش را افزايش دهد " ممکن است از تعاليم مذهبي ديگر بپردازد" تا اين خلاء معنوي و روحاني را در وجود خويش " پر کند . هنگامي که چنين وضعيتي روي ميدهد " چنين انساني به درجه کامل تکامل معنوي ديگري دست يافته استو در آرزوي رسيدن به حقيقتي ژرف تر و دانشي والاتر و متعالي تر " و موقعيت و فرصتي طلايي براي رشد و تکامل است . در طول اين مسير سلو کانه " امکانات جديدي براي تعليم و آموزش به هر انساني ارزاني داده مي شود

نويسنده : بتي جن ايدي
گردآورنده : مجيد ابراهيمي



چگونه يك پاردايم شكل مي‌گيرد؟


گروهي از دانشمندان 5 ميمون را در قفسي قرار دادند. در وسط قفس يك نردبان
و بالاي نردبان موز گذاشتند.
هر زماني كه ميموني بالاي نردبان مي‌رفت دانشمندان بر روي ساير ميمون‌ها آب
سرد مي‌پاشيدند.
پس از مدتي، هر وقت كه ميموني بالاي نردبان مي‌رفت سايرين او را كتك مي‌زدند.
پس از مدتي ديگر هيچ ميموني علي‌رغم وسوسه‌اي كه داشت جرات بالا رفتن از
نردبان را به خود نمي‌داد.
دانشمندان تصميم گرفتند كه يكي از ميمون‌ها را جايگزين كنند.
اولين كاري كه اين ميمون جديد انجام داد اين بود كه بالاي نردبان برود كه بلافاصله
توسط سايرين مورد ضرب و شتم قرار گرفت.
پس از چندبار كتك خوردن ميمون جديد با
اين كه نمي‌دانست چرا اما ياد گرفت كه
بالاي نردبان نرود.
ميمون دومي جايگزين گرديد و همان اتفاق تكرار شد.
سومين ميمون هم جايگزين شد و دوباره همان اتفاق (كتك خوردن) تكرار گرديد.
به همين ترتيب چهارمين و پنجمين ميمون نيز عوض شدند.
آن چيزي كه باقي مانده بود گروهي متشكل از 5 ميمون بوده كه با اين كه
هيچ‌گاه آب سردي بر روي آن‌ها پاشيده نشده بود، ميموني را كه بالاي نردبان
مي‌رفت را كتك مي‌زدند.
اگر امكان داشت كه از ميمون‌ها بپرسند كه چرا ميموني كه بالاي نردبان مي‌رود را
كتك مي‌زنند شرط خواهيم بست كه جواب آن‌ها اين خواهد بود:
من نمي‌دانم، اين اتفاقي‌ست كه اطرافمان مي‌افتد””
اين جواب به نظر شما آشنا نمي‌آيد؟
فرصت ارسال اين را براي اطرافيانتان از دست ندهيد چون ممكن است از خودشان
بپرسند كه چرا ما هميشه به كاري كه انجام مي‌دهيم ادامه داده علي‌رغم اين كه
راه ديگري نيز وجود دارد
تنها براي دو چيز نمي‌توان حدي تصور نمود؛
جهان و حماقت بشر. البته در خصوص مورد اول زياد
مطمئن نيستم.

نويسنده : آلبرت انيشتين
گردآورنده : سيد محسن موسوي


غازها


اگر مثل غازها باشيم!
اگر به غازها وقتي از سرماي زمستان
به مناطق گرمسير مهاجرت مي کنند نگاه کنيد خواهيد
ديد که آنها به شکل 7 پروازمي کنند.
شايد علاقه مند باشيد بدانيد چرا.
با پرواز به شکل 7
راندمان پرواز در مقايسه با پرواز
به تنهائي تا 71 درصد افزايش مي يابد
درس اول:
در يک مسير حرکت کردن و در
قالب تيم کار کردن کمک ميکند تا
سريع تر و آسان تر به مقصد
برسيم
با کمک به يکديگر نتايج
چشمگير تر خواهد بود
وقتي غازي گروه را ترک مي کند
ناچار است مشکلات تنها پرواز کردن
و مقاومت هوا را تحمل کند
بنابراين فوراً به گروه مي پيوندد
و از قدرت گروهي که پيشاپيش او
حرکت مي کند بهره مي جويد
درس دوم:
در ميان و هماهنگ با گروه بودن و در يک
جهت حرکت کردن ميزان تلاش را کاهش ميدهد
و رسيدن به هدف را آسان تر مي کند. در چنين
شرايطي هر کسي هم کمک ميرساند و هم
دريافت کننده کمک خواهد بود
وقتي رهبر گروه از پرواز خسته مي شود ...
... به انتهاي گروه رفته و غاز ديگري
رهبري گروه را بر عهده مي گيرد
درس سوم:
رهبري را به اشتراک بگذاريد. اجازه دهيد در
همه وقت احترام متقابل بين ما حاکم باشد
مشکلات و کارهاي طاقت فرسا را بين هم تقسيم
کنيم. توانائي هايمان را روي هم بگذاريم و
استعدادها، منابع و قدرتمان را شريک شويم
وقتي غازها به شکل 7 پرواز مي کنند
با سرو صداي خود يکديگر
را به جلو رفتن تشويق مي کنند
در اين صورت همه با يک
سرعت به پيش مي روند
درس چهارم:
وقتي تشويق شويم و به ما شجاعت داده شود
پيشرفت ها چشمگير تر خواهد بود
تشويق و جرأت بخشيدن به موقع
هميشه ايجاد انگيزه مي کند،
قدرت مي دهد و کمک مي کند
تا بهترين نتيجه حاصل شود
وقتي غازي مريض يا خسته مي شود
مجبور است گروه را ترک کند ...
در اين صورت بعضي از غازها گروه را ترک کرده،
به او کمک مي رسانند و او را حمايت مي کنند.
اين غازها با او باقي خواهند ماند تا وقتي بميرد
يا بتواند دوباره به گروه باز گردد. در اين صورت
غازهاي کمک رسان، يا گروه ديگري تشکيل داده و يا
به گروه اوليه مي پيوندند

درس پنجم:
بيائيد در کنار هم بمانيم و به اينکه
چه اختلافاتي با هم داريم توجه نکنيم،
خصوصاً در مشکلات و چالش هاي بزرگ

اگر کنار يکديگر باشيم و همديگر را حمايت
کنيم، اگر بدون در نظر گرفتن اختلافاتي که
بين ما وجود دارد، روح کار گروهي داشته
باشيم،
خواهيم توانست بر مشکلات فائق آئيم
اگر ارزش واقعي دوستي را درک کنيم، اگر
از احساس ما بودن و مشارکت آگاه باشيم
زندگي آسان تر خواهد شد و عمر پر بارتر
خواهد گذشت

گردآورنده : سيد محسن موسوي