یلدا نام فرشته ای است،بالا بلند؛
با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره؛
یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود؛
با اولین شب پاییز و هر شب
ردای سیاهش را قدری بیش تر بر سر آسمان می کشید؛
تا آدم ها زیر گنبد کبود آرام تر بخوابند؛
یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت
و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد؛
گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد؛
یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت؛
آتش که می دانی همان عشق است؛
یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد؛
آتش در یلدا بارور شد؛
فرشته ها به هم گفتند:«یلدا آبستن است؛
آبستن خورشید؛
و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد
و شبی که آخرین قطره را ببخشد
دیگر زنده نخواهد ماند»؛
فرشته ها گفتند:«فردا که خورشید به دنیا بیاید
یلدا خواهد مرد»؛
یلدا همیشه همین کار را می کند؛
می میرد و به دنیا می آورد؛
یلدا آفرینش را تکرار می کند؛
راستی فردا که خورشید را دیدی
به یاد بیاور که او دختره یلداست
و یلدا نام همان فرشته ای است
که روزی از خدا پاره ای آتش گرفت.
"عرفان نظرآهاری"
زندان شبِ یلدا
چند این شب و خاموشی؟وقت است که برخیزم
وین آتشِ خندان را ،با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید ،افروختنم باید
ای عشق بزن در من، کز شعله نپرهیزم
صد دشتِ شقایق چشم ،در خونِ دلم دارد
تا خود به کجا آخر، با خاک برآمیزم
چون کوه نشستم من ،با تاب و تبِ پنهان
صد زلزله برخیزد ،آنگاه که برخیزم
برخیزم و بگشایم ،بند از دلِ پُر آتش
وین سیلِ گدازان را ،از سینه فرو ریزم
چون گریه گلو گیرد،از ابر فرو بارم
چون خشم رُخ افروزد ،در صاعقه آویزم
ای سایه!سحرخیزان ،دلواپسِ خورشیدند
زندانِ شبِ یلدا ،بگشایم و بگریزم
تهران،تیر 1357
شاعر : هوشنگ ابتهاج(ه.ا.سایه)از دفتر شعر "سیاه مشق"